قایق تو را آورد
اینجا،
کنار درد...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:2  توسط عظیم شمیسا
|
چیزی شبیه خواب/ لابه لای ستونهای خانه ی ما چرت میزند/"پس از تیرباران سگهای دهکده"
اینجا،
کنار درد...
انگار
از پس زیستن برنمی آیم.
غروب
در ساعت صبح و عصر
دم به دمانِ بعد از تنهایی.
رنگ آلود دلخوشیهای توخالی
غبارآلود اعتمادهای پوشالی
تاریک روزنیست.
در دور های دور/
بالای بالاها/
آنجاکه ماه چارده
پیوسته می رقصد.
امید و دلهره/
و فرسنگها خط موازیست،
که ما را به هم رسیدن نشاید،
چه/
شاید که ما را رسیدن نباید.
ای از هزار باده،قدیمی تر.
تا تو مداوایم کنی،
من دوباره و هرباره درد می کنم.
و خلاصه ات می کنم/
در آنچه هرگز نیافته ام.