زنبیلی از دندانهایمان
برای خدا
به ارمغان فرستادند.
"صدا با سکوت آشتی..."نخواهد کرد.
چیزی شبیه خواب/ لابه لای ستونهای خانه ی ما چرت میزند/"پس از تیرباران سگهای دهکده"
زنبیلی از دندانهایمان
برای خدا
به ارمغان فرستادند.
"صدا با سکوت آشتی..."نخواهد کرد.
رویاهایم را می ربایی
ومن سینه هایت را فریاد می کنم.
تو را دیگر فرصتی نیست
چرا که ما ساکنان سفینه ی نجات
خدایان زمینیم.
پشت پلکهایت می رقصم
تا داروغه نبیند
که خیسم از خجالت چشمهایت.
از آخر آغاز میکنم
آنجا که تویی و دیگر هیچ.
و بر چاردیوار سیاه کعبه بیاویزیم.
دستهایم تکیه دارد
که اینگونه از چنگال خاک در امانی
"ای خدای آسمانها".
تقدیم دوستان
بدرود و صد درود.